ميرزا خانلرخان

244

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

و الا آورد كه در جواب عريضهء او نوشته بودند ، در باب تأكيد گرفتن سرباز و بردن سوار طبس به مشهد . وقت عصر از بيكارى و دلتنگى رفتم منزل محمد حسين خان . مغرب آمدم به منزل . روز چهارشنبهء هفدهم . صبح ، ملا عبد الواحد طبيب آمد . مدتى نشست صحبت كرد ، رفت . آدم فرستادم پيش فراشباشى كه مال بنه چه شد . گفته بود رفته از « نجروآباد » دو فرسخى شترها را بيارند . عصر باز خبر آوردند كه شترها امشب مىآيد . عصر رفتم به سر طويله . مالها را نعل‌بندى كردم . يك تومان پول نعل‌بندى شد . روز پنجشنبهء هجدهم . صبح رفتم منزل عماد الملك ، بيرون آمد . ساعتى نشسته صحبت كرديم . خداحافظ كردم كه امشب مىرويم . گفت : باز خدمت شما مىرسم . عصاى بادام خواستم . شش عصا آوردند . اما خوب راست و ميزان نيست . وقت عصر آقا زين العابدين مجتهد آمد . تا مغرب بود ، رفت . من هم نماز كردم . دعاى شب احيا و نماز آن را بجا آوردم . آدمى از عماد الملك آمد . پنجاه تومان با دو قند ارسى و رقعه‌اى آورد كه پنجاه تومان براى پول برك فرستادم . قبول نكرده ، جواب نوشتم كه اگر در بشرويه برك خوب پيدا شد ، اينقدرها پول همراه هست كه خريده شود . زياده خجالت ندهيد . روز جمعهء نوزدهم . صبح ساربان آمد . آدم همراه او كردم كه نارنج بار بگيرد و شب برويم . عماد الملك مطلع شد و رقعه‌اى نوشت به اصرار و خواهش اينكه اين دو سه روزه ، ايام احيا را توقف كنم و تعارف او را هم يعنى پنجاه تومان را قبول كنم . ولى تعارفش را قبول نكردم . ظهر رفتم به مسجد شمس العلماى نورى ساكن هند ، آمد مسجد ، به منبر رفت ، موعظه كرد . چندان نقلى نداشت . باد و بروتش بيش از خودش بود . وقت عصر ، ميرزا آقا بابا از جانب عماد الملك آمد به عذرخواهى كه عوض پنجاه تومان ، برك مىدهم . گفتم لازم نيست . به عماد الملك بگو من براى تكدى نيامدم و لازم نيست كه حكما